تبليغاتX
پرسه تو پستو
 

انتقال یافت!

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 19:52 |
 

_ یه قدم بیا جلو، تا منم یه قدم بیام جلو ...

ß ... من منتظرم که تو یه قدم بیای جلو تا منم یه قدم بیام جلو!

_ من بزرگترم، تو باید به بزرگتر احترام بذاری!

ß ... خب من کوچیکترم ... تو که بزرگتری باید گذشت داشته باشی ...

_ ...

ß ...

و این داستان ادامه دارد! ...

پ.ن:

? عجب معامله چندشیه! ... بازی" یه قدم تو، یه قدم من" رو میگم ... گند بزنن به همچین رابطه‌ای  …

 

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 17:56 |
 

« همانا ما از دانشده معماری هستیم و به سوی دانشکده معماری باز می‌گردیم! »

اتمام جانگداز "تعطیلات تابستان"، آن یار باوفا، آن آخر صفا، آن پناهگاه ضعفا (منظور از ضعفا، مظلومان راه دانش یعنی همان دانشجویان ستمدیده می‌باشد!) و آن دهنده شفا را به همه کشته‌شدگان راه علم بنایی (Bannaii!)، تسلیت عرض می‌نماییم!

به همین مناسبت، مراسم ترحیمی جلوی در دانشکده معماری برگزار میگردد ... برای همه داغداران آن مرحوم، 10 ماه صبر فراوان و اعصاب قوی برای سر و کله زدن با اساتید و هم کلاسیها و درس روستا 1  را از خداوند منان خواستاریم!

ضمنا مجلس دخترانه نیز همان جا، یه خورده اونورتر مجلس پسرانه، برگزار خواهد شد!!!

پ.ن:

? اللهم اشفع کل مرضانا!

 ?فکر کن!!! همه میگن ما عمرا هفتم مهر بیایم دانشگاه!!!! ... منم که آخر سرخوش، صبح رفتم تو سایت، غافل از اینکه عزیزان کلاس تشکیل دادن! ... ای تف به  این روزگار نامرد!

? استاد بعد از کلی حرف، میگه: " من شرمنده شمام! به دلیل یه سری مشکلات نمیتونم راس ساعت 8 سر کلاس باشم ...  امروزم با کلی زحمت ماشین گرفتم و دربست تا اینجا اومدم ... برا همین حدودای 9 رسیدم ... حالا سعیمو میکنم دفعه بعد زودتر خودمو برسونم! "

... ای بابا! خیلی حیف شد استاد! حالا ما چه جوری تا ساعت 9 دوری شمارو تحمل کنیم؟؟؟؟؟ ...  استاد جون! بیخیال! ما و شما که این حرفارو نداریم! ... مام ممکنه برامون یه سری مشکلاتی پیش بیاد، مثلا 11 صبح بیایم! اصلا رفقا تو همچین مواقعیه که باید به داد هم برسن! ... شمام زیاد خودتو نارحت نکن! ... هر موقع تونستی بیا ... فدای سرت! ...

تازه میگه ما دو جلسه عقبیم! ایشاللا جبران میکنیم در کنار هم!!!! ... فکر کن!!! ... این مرد نازنین از 24 شهریور منتظر ما بوده! ... وقتی میگم خدا درس روستا 1 رو به خیر بگردونه یه چیزی میدونم که میگم! حالا هی بگو تو حرص الکی میخوری!!! ... بابا استاد! بابا پاستوریزه! بابا دلسوز بافت تاریخی مملکت! بابا 0n time!

? نصیحت هفته: یه چند روزی از هفته گردشگری مونده ... میتونین تو این چند روز از خیلی از جاهای دیدنی و تاریخی بدون بلیط دیدن کنید ... بیایید خودمون به تاریخ و فرهنگ و معماری مملکتمون بها بدیم، چون مسئولان وظیفه‌شناس این کارو نمیکنن! ... خوش باشید.

 

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 21:21 |
 

حالم بدجور گرفته است ... خیلیم بدجورا ... یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی ... بایدم گرفته باشه ...

آخه تصور کن با خیال راحت، از اینکه درسای دلخواهت رو با استادای دلخواهت گرفتی و برا یه بار تو عمرت از جنگ انتخاب واحد سالم اومدی بیرون، لم دادی جلوی TV که دوستت زنگ میزنه! ... دوستای مام که همه خوش‌خبر! ... حالا چه خبره باز؟! ... هیچی! درس طرح 2  (درس 5 واحدی که این ترم دارم) رو همون استادی ارائه میکنه که درس مقدمات 1  ( درس 5 واحدی که ترم دو گذروندیم) رو باهاش داشتیم! ... آره خب! تا اینجاش اصلا بد نیست! ... اما اگه مقدمات 1  پنج واحدی رو، همین آقای یاقوت (!) با وجود 1000 تا دلیلی که توی 3 ساعت تمام براش فک زدی، با 9.5 انداخته باشدت چی؟! ... به نظرت بازم بد نیست؟!

واقعا روزم خراب شد امروز! ... آخه بز کوهی! تو که 1 بودی چیکارت به 2 آخه!!! ... حالم از هر چی در و گوهر و لعل و یاقوته به هم میخوره نافرم ... اصلا گند بزنن به این مدیر گروه قوچ، با این برنامه‌ریزیاش! ... با این استاد دعوت کردنش! ... یعنی سرند‌ی‌پیتی‌ام جای تو بود، از این بهتر مدیریت میکرد! ... پشت میز نشین چندشششششششششش!

پ.ن:
? همون ترم دو چقدر دعای خیر (!) کردم برا این استاده! حالا چشمم به جمالش روشن! نه تنها دعاهای خیر (!) اثری نکرده، بلکه آقا قبراق‌تر از قبل برگشته به آغوش گرم ما! ... یعنی کلا دعا و اینا داشتین بدین من با خدا درمیون بذارم! هنوز از تو حلقم در نیومده مستجاب میشه ناجور!  ...

? خدایا این ترم رو دیگه سپردم دست خودت ... آره خب! قرار بود من آخر بچه درسخون بشم، اما اون موقع کسی نگفته بود که باید وجود همچین موجودی رو هم سر کلاس تحمل کنم! ... حالا نمیگم من نمره A و B میخوام، فقط کمک کن بتونم بند شم سر کلاساش و تحمل کنم و نزنم بیرون، این خودش کلی کمکه ...

با تشکر ... بنده محبوب شما! ... پرسه!

 

+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 17:11 |
 

ای فلک ... این دیگه چه بازییه؟! ... بابا ما نخوایم ماه رمضون برامون سریال بسازن کیو باید ببینیم؟! ... آخه نونتون نبود، آبتون نبود، دیگه سریال ماه رمضون ساختنتون چی بود! ... از اینور که همه چیو (حتی google رو! فکر کن!!!) فیلتر میکنین از اونورم که سریالایی میسازین که به هرچی جایزه اسکاره گفته زکی!

اما نه خب! اغما و کما و هفت‌هشت وجب خاک و میوه و سبزیجات ممنوعه و شکرانه، همگی حاصل سالها بلکه هم قرنها تلاش شبانه‌روزی کارشناسان اجتماعی و فرهنگی و هنری و دینی و اینهاست! ... یعنی سریال، همچین دقیق و منسجم ساخته شده که کافیه یه اپسیلن سرت رو برگردونی اونور! (همونور دیگه! نه اونجا نه ... یه خورده اونورتر ... آهان همونور!) ... واویلا میشه! یعنی اصلا باید سریال رو ببوسی بذاری کنار چون اگه 100 نفر هم برات توضیح بدن دیگه هیچی ازش نمیفهمی! ...

خداییش ما موندیم که کجامون شبیه بزه! ... والا من که شبیه بز نیستم شمارو نمیدونم! (چون خیلی آخر ادبم: دور از جون!) ... بابا خوهر من! برادر من! این تن بمیره نساز اینارو! اصلا بیایید همگی بعد از افطار "یه‌قل‌ دو‌قل" بازی کنیم و  "مارپله" و "هفت سنگ" ! ... باور کن بیشتر خوش می‌گذره! ... اصلا میخوای من بهت بگم آخر همه‌اش چی میشه؟! ... پس خوب گوش کن!

1) اغما که هیچی ... او یک فرشته بود که یادته! اینم همونه! فقط این سری فرشته خانوم ماجرا واقعا فرشته است؛ ولی تغییر جنسیت داده به این پسر مو قشنگ که اسمشم نمیدونم چیه ... آخر فیلمم معلوم میشه که طرف کلا مرحوم شده و زنده نیست و یک عدد روحه! یعنی از حالا سر کاری، نافرم! ... شیطونم این آبی است که همش تو سریال ورجه وورجه میکنه رو اعصاب آدم ... بعدشم اینکه من اصلا به مرگ کسی راضی نیستما! اما خوب شد این زنه مرد! ... اگه یه بار دیگه میگفت "طه جان" روده‌هام میومد تو حلقم! ... اگرم دقت کنی تو بیمارستان، هی با بلندگوشون اعلام میکنن: " آقای دکتر بیطرف! آقای دکتر بیطرف! (لطفا پاشو بیا این طرف!)" حالا کی (kei) این آقای دکتر پیدا میشه خدا عالمه! ... یه ازدواج میمونیم (meimoon!) آخر سریال اتفاق میفته، کی با کی؟ نمیدونم! ... اما مهم اینه که این سنت حسنه حتما باید باشه تا توی مجرد بیکار، یاد بگیری و بری دو تا شی!

2) میوه ممنوعه رو هم که والا از یه قسمت بیشتر ندیدم! ... کف دستتو بده ببینم ... آهااااااااا ... جونم واست بگه که اینم یه پدریه گویا، که یه دختر ممنوعه داره تو زندگیش! بلکه هم یه پسر ممنوعه! ... آخر اینم یه ازدواجی هست به جون خودم! ایناها کف دستت عروسیه! ... یکی هم میمیره البته، که فدای سرت!

3) یه وجب خاکم کلا اصلا منظور خاصی نداره! تو خودت رو ناراحت نکن! ... چندتا آدم بدن و چندتا آدم خوب ... هی این یه چیزی میگه، اون یه چیزی میگه تا آن ماه تمام دیده شود! ... ازدواج در این سریال هم وجود دارد ... خیالت راحت حالا حالاها سرخوشی!

4) شکرانه رو خدایی فقط 10 دقیقه دیدم! ... چی هست؟! ... فکر کنم یکی داره دنبال یکی میگرده توش، آره؟! ... احتمالا اینم عروسی داره ... شایدم نداره ... خدارو چی دیدی دست سرنوشته! ...

تموم شد! قابل شمارو نداره ... نه خواهش میکنم ما از رفقا پول نمیگیریم! ... نه اصرار نکن جون من نمیشه ... باشه حالا چون اصرار میکنی، سریالی 10 هزار تومن! ... شیرینی بچه‌ها هم فراموش نشه! ... میدونی، آخه فال گرفتن خیلی انرژی از آدم میگیره!!!

پ.ن:

? این همه استعداد سرشارت رو بذار برا آینده‌ات! والا دیدن این سریالها عاقبت نداره! ... از ما گفتن بود ... خواه پند گیر ... خواه ملال گیر ... خواه یه کرانچی بگیر بیا دور هم بخوریم! ... هرجور راحتی!

? ... این سرنوشت زییییییییییییبا ... ببین چه کرده با ما ... همگی بگین ماشالا ... مبارکه ایشاااااااااالا ... ای عرووووووووس مهتاب، ای مستی می ناااااااااااااااب ... امشب با صد تا بوسه، دومادو دریاااااااااااااااااااااااااااب ... دینگ دینگ دینگ، دیدینگ دیننننننننننگ ... (به جون خودم من خوبم! اینا تاثیر سریالای بالای 18 ساله! )

? راستی ... من 1 دقیقه از قسمت سوم یه وجب خاک رو ندیدم! یکی میشه برام تعریف کنه ... دارم از غصه دق میکنم!!!!

? این نوشته رو دوست میدارم.

 

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 21:20 |
 

1) اولین کاری که بعد از باز شدن دانشگاه می‌کنم، ثبت نام تو گروه کوهنوردی هفتگیه ... آخ که اگه بتونم برم چه حالی میده ...

2) کلی کیف(keif) داره که توی تابستون بری دانشگاه! ... تو این تابستون که من سرخوش، هفته‌ای 8 بار میرفتم دانشکده! ... بیشتر عشق و حالشم توی سایتش بود با ماکسیمم 4-5 تا موجود زنده! ... منم مینشستم و با آرامشی ابدی به کارام میرسیدم! ... اونجوری نه دوستات دورت رو گرفتن که هی سرک بکشن رو مونیتور تا ببینن داری چیکار میکنی ، نه مامان خانومی هست که از دیدن این همه نشستن تو٬ پشت یه دستگاه نفرین‌شده٬ هی حرص بخوره ، نه کارت اینترنتی درکاره که مجبور شی برا خریدنش کیف پول تپل‌مپلت رو در عرض یه هفته دچار سوء تغذیه حاد کنی  و نه سرعت اینترنت اینقدر پایینه که تو مدت بالا اومدن هر صفحه، بشه یه دوش گرفت و یه ناهار و شامی خورد و یه یک ساعتیم خوابید ! ... به جان خودم نباشه به جان تو، آخر صفاست! ... اصلا یه مدته طالب سکوت و آرامش و تنهایی شدم نافرممممممممم ... (چگالی شکلک بالا بود تو این شماره بدجور! حال کردیا با این نوشته مصور!)

3) این نگهبانای دم در دانشکده فکر کنم میخوان سر به تنم نباشه! ... فکر کنم البته‌ها! ... لابد با خودشون میگن چرا یکی نمیاد این دختر خل و چل رو جمع کنه از اینجا! بابا اورانگوتان! دانشگاه رو برا امثال تو تعطیل کردن تا یه هوایی به اون مخ آفتاب‌خورده‌ات بخوره! ... خلاصه فکر کنم دانشگاه این روزا فقط در راستای سرویس‌دهی به یک عدد دانشجوی آخر طالب علم باز بود که همانا من باشم!!! ... مخلصیم! (چقدر فکر کردم در عرض دو خط!!!خسته نباشید عرض میکنیم خدمت مخمان!!!)

4) هوا خیلی خنکه امشب ... به جون خودم گرما داره میره! ... یوهوووووووووووووووووووووووووووووو!

5) من نمیدونم این مورچه‌هه از جونم چی میخواد! ... کوچولو آخه من شبیه آذوقه زمستونیم؟!

6) وضع کوچه کنار دانشگاه هنوز خرابه ... شورش رو درآوردن دیگه! ... جناب آقای پلیس وظیفه‌شناسی که توی بنز الگانس میشینی و تو خیابونای شلوغ و با کلاس شهر به عروسکا نگاه میکنی! لطفا یه سری هم به این کوچه آخر امنیت کنار دانشگاه ما بزن! ... چندشششششششش!  

7) ووووووووووووووی! ... یه جونور دیگه رو پام بود الان که نمیدونم چی بود!  ... خیلی تند راه میرفت! ... با کلی تعقیب و گریز گرفتمش انداختمش بیرون ... بعد از ماکیان، چشمم به حشره‌ها روشن!!! ... و این منم، پرسه! جانور مورد علاقه حشرات!

8) تازگیا یه کشف بزرگ کردم و اونم اینکه چقدر حال میکنم بهم بگن خاله! ... یکی به من بگه خااااااااااااااااااااااله!!!   

 

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 20:29 |
 

1) وقتییییییییی، ای دل، به گیسوووووی پریشون میرسی خودتو نگه داااااااااااااار ... وقتیییییی، ای دل، به چشمون غزل‌خون میرسی خودتو نگه داااااااااار ... دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن، فایده نداااااااااره، نداره ... دیگه دنبال آهو دویدن، فایده ندااااااااره، نداره  ... به به ... چه باحاله! ... اینم از این آهنگاییه که تازگیا در هزارتوی کامپیوتر در حال پکیدنمان (pokidan خوانده شود!) پیدا کرده‌ایم! ... اما ما آخرش نفهمیدیم حکایت این گیسوی پریشون چیه! ... وایسا پریشون کنم گیسومو ببینم ...wowwwwwwww!  ... بسی ماه شب 14 شدیم!!! ... حالا فهمیدم! ... منظورش از خودتو نگه دار اینه که نهایت تلاشتو بکن تا انفاکتوس نزنی یا مثلا از وحشت پا به فرار نذاری! ... آره؟!

2) بعد از n به توان m سال تحقیقات خواهر جان گرامی، بالاخره گوش شیطان ناشنوا (!)، ما در حال خریدن دوربین عکاسی مورد نظر میباشیم! ... والا واسه ازدواجم آدم اینقدر تحقیق نمیکنه! ... به جرئت میتونم بگم واسه اون دیگه هرچیم تحقیقات لازم باشه، از n به توانm-1 بیشتر نخواهد بود! (به رحمت ایزدی رفتم از بس Alt+Shift گرفتم!!!)

3) من میدونم که آخرش در حسرت ایجاد یک گاهنامه درست‌درمون توی دانشکده ریز ریز میشم! ... اون ترم با کلی گربه‌دو (!) زدن، مجوزش رو گرفتم و تازه این آقای مجوزدهنده چه حالی کرد با اسمی که ییهو از خودم درآوردم و توی فرم نوشتم! آخه نمیدونستم اسمشم باید همون موقع بدم ... اما کلا هیشکی منو دوست نداره  ... آخه این هم‌دانشکده‌ایهای استعداد با این همه مشکلات دانشکده، بزنم به تخته صداشون که در نمیاد هیچ، لااقل نمیانم دو سه نفری بشینیم، دست به دست هم دهیم به مهر، دانشکده خویش را کنیم آباد! ... تنهایی نمیشه خداییش! فکر کن! ... روزنامه رو بگیری دستت: مدیر مسئول: پرسه/ سردبیر: پرسه/ کاریکاتوریست: پرسه/ عکسها از: پرسه/ نویسنده: پرسه/ همکاران افتخاری این شماره: پرسه!  ... ضایع نیست؟! نه جون من ضایع نیست؟! ... آخه تو بیا به مامان خانوم من بگو که ضایع است ... میگه همه کاراشو خودت بکن! منم کمکت میکنم! ... یا قاضی‌الحاجات!

4) ساعت 10:30 صبح اول مهر 1386 ... اینجا دانشکده معماری است، صدای پرسه! ... بینندگان جان! ("دو قدم مانده تا صبح" رو از شبکه 4 ببین حتما!!!!) آسوده بخوابید که همه چی همچنان در امن و امان است! ...

پ.ن:

? سرمو از رو دفتر بلند میکنم و از مامان خانوم می‌پرسم: " مامان ... چی میگن؟! میگن یا چی‌چی‌الحاجات؟! "... میگه: " یا قاضی‌الحاجات!!! "... بعد اینجوری  نگاهم میکنه و با مشکوکیت ادامه میده: " معلوم هست تو چیکار میکنی؟! کل تابستون رو که زودتر از سال تحصیلی از خواب میپری، که کجا؟! دانشکده!!! ... حالام که زیارت‌نامه مینویسی!!! ... اصلا فردا صبح منم باهات میام!!!! " (فکر کن!!! جون داداش اژ فردا دیگه من چه جوری یواشکی برم خودمو بشاژم؟! )   

 

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 13:5 |

 

پیش‌نوشت:

 طی این یکی دو هفته آینده به شدت تند تند آپ خواهیم کرد عجیبا غریبا!!! ... فقط ذوق مرگ نشو که خونت بیفته گردن من!

 

دیگه حوصله‌ام داره سر میره! ... 3 ماه تعطیلی اونم پشت سر هم ... اصلا معقول نیست (معقول!)، به خصوص که بعدش باید 7- 8 ماه یه‌ ریز پروژه انجام بدی و درس بخونی و حرص بخوری و یاد ایام تابستون کنی و آه بکشی! (خدا بیامرزه پدر این "و" رو به خدا!) ... خداییش نه به اون شوری شور، نه به این بی‌نمکی! ... به نظر من (که کلیم مهمم و همه نشستن ببینن من کی نظر میدم تا بپرن برن عملیش کنن! ) باید نه اونقدر به آدم فشار بیاد که اعصابش بشه مثل من!، نه اونقدرم دیگه سرخوش باشه و بزنه به بیخیالی (مثل تو!) ... اینا باید بیان کنار هم ... حالا چه جوری؟ ... عرض میکنم خدمتتون ...

اصولا طبق حسابهای سرانگشتی که من کردم، اگه کل تعطیلات تابستون رو در 12 بسته 7 روزی تقسیم کنیم (با دقت صورت مسئله رو بنویسید، تقلبم ممنوع!) و اون مقداریم که اضافه میاد رو بذاریم به حساب تعطیلی شهادتها و تولدا و اینا! و بعد، این 12 هفته رو توی 12 ماه سال تقسیم کنیم ... اینجوری همه چی مرتب میشه، عجیبا غریبا و ییهویی! ... اصلا لپ کلام اینکه ladies and gentleman ! اینجوری به دلخوشی یه هفته تعطیلی که آخر هر ماه دارین، مثل یه بچه مثبت درسخون حال‌به‌هم‌زن، به پروژه‌هاتون میرسین و آخر ماه هم که دست خودتونه برین حالشو ببرین! ...

ای‌ول! کلی حال کری با این استراتژیا! اصلا از قیافه شکفته‌ات معلومه!  ... تازه رئیس‌جمهور محبوب هم که مخ اجرای این استراتژیاست! ... بهتره پیشنهادمو باهاش در میون بذارم! ... نه اصلا ... پایه‌ای خودم کاندید ریاست جمهوری بشم؟! ... تو فقط رای بده ببین چه حالی به هولی کنم این مملکت رو! ... به افتخار رئیس جمهور طرفدار دانشجویان زرنگ(!)، پرسه بانو، بزن اون دست قشنگ رو!

 

+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 16:42 |

 

مامان خانوم، کلکلونه و پرپری رو رد کرد رفت!  ... گزارشها حاکی از آن است که اونجایی که رفتن، کلکلونه دیگه نمیخونه اما با پرپری حسابی نوک تو باله و به مرغای دیگه ام محل نمیذاره!!! ... یعنی از اولش هم عاشق پرپری بود و فقط برا دلخوشی من میومد زیر پنجره آواز میخوند؟!!!!  (این خنده های هیستریکه ها! ناشی از شادی نیست!)  ...

از کلکلونه نارو نخورده بودیم که اونم خوردیم! نوش جانمان! ... اما من .. به عنوان یک عاشق صادق بالغ و اینا، همیشه براش دعا میکنم و اصلا دوست داشتن از عشق برتر است و عاشق واقعی اونیه که از عشقش بگذره و اینا!

پس همه با هم دستاتونو ببرید بالا (رقص جوونا اینجاااااااااست! Oee … oeeee !!! ... من حالم خوبه ها!) و به حق این ماه عزیز آمین بگید :

<<< الهی هر چه زودتر پرپری و کلکلونه رو توی قابلمه غذا روی حرارت 300 درجه، نوک تو بال ببینیم ... آمیییییییییییییییییییییییییییین!!! >>>>

پ.ن:
حیف این همه پست که به این عشق کذایی گذاشتم! تف به این روزگار! (من شکلک تف کردن میخوام!) 

 

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 15:46 |
 

صدای "کلکلونه" امو ضبطیدم گذاشتم اون گوشه پایین سمت راست ... ای ناااااااااز نفسسسسسسسسست! ... میبینی چه صدای دورگه ای داره؟! ... ساعت 3:55 بعد از ظهر خوابیده بودم تو اتاقم که دیدم به به! عجب صدای دلنوازی! پریدم mp4player رو آوردم نشستم جلوی پنجره ... فکر کن! صحنه از این عشقولانه تر نمیشه! ... من اینور پنجره mp4player بدست رو به کلکلونه، اونم اونور پنجره رو به من در حال آواز خوندن! ... هر دو شده بودیم به این حالت ----------->

اما مامان خانوم دو سه روزه تو فکره ببره بفروشدش!!! ... میگه صداش سر صبح و ظهر همسایه ها رو اذیت میکنه!!! تازه نه خروسه نه مرغ که آدم دلش خوش باشه به ...!!!!!

اصلا همسایه ها خیلیم دلشون بخواد! آخه شما بگید این صدا آدمو اذیت میکنه!؟!! ... آخه چرا با احساسات من بازی میکنید! ... اصلا من به جهنم! میرم و با این دل ویرونم سر به بیابون میذارم! ... اما فکر اون مرغ پرپری بدبخت رو نمیکنید که این همه مدت با هم بزرگ شدن!؟ ... آخ که وقتی میخوابن تو باغچه زیر سایه درخت انجیر و پرپری سرش رو میبره زیر بال کلکلونه منٍ، چقدر حسودیم میشه ...

دیدی آخرش منو هم انداختن تو این بازیای عشقی؟ ... بعد هی میگن تو چرا پروژه هاتو سر موقع انجام نمیدی! ... مگه حواس میذارید برا آدم! ... ای بسوزه پدر عاشقی هی ی ی ی ی ی ی...

  

+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 10:13 |