انتقال یافت!
|
_ یه قدم بیا جلو، تا منم یه قدم بیام جلو ... ß ... من منتظرم که تو یه قدم بیای جلو تا منم یه قدم بیام جلو! _ من بزرگترم، تو باید به بزرگتر احترام بذاری! ß ... خب من کوچیکترم ... تو که بزرگتری باید گذشت داشته باشی ... _ ... ß ... و این داستان ادامه دارد! ... پ.ن: ? عجب معامله چندشیه! ... بازی" یه قدم تو، یه قدم من" رو میگم ... گند بزنن به همچین رابطهای
+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت
17:56 |
« همانا ما از دانشده معماری هستیم و به سوی دانشکده معماری باز میگردیم! » اتمام جانگداز "تعطیلات تابستان"، آن یار باوفا، آن آخر صفا، آن پناهگاه ضعفا (منظور از ضعفا، مظلومان راه دانش یعنی همان دانشجویان ستمدیده میباشد!) و آن دهنده شفا را به همه کشتهشدگان راه علم بنایی (Bannaii!)، تسلیت عرض مینماییم! به همین مناسبت، مراسم ترحیمی جلوی در دانشکده معماری برگزار میگردد ... برای همه داغداران آن مرحوم، 10 ماه صبر فراوان و اعصاب قوی برای سر و کله زدن با اساتید و هم کلاسیها و درس روستا 1 را از خداوند منان خواستاریم! ضمنا مجلس دخترانه نیز همان جا، یه خورده اونورتر مجلس پسرانه، برگزار خواهد شد!!! پ.ن: ? اللهم اشفع کل مرضانا! ?فکر کن!!! همه میگن ما عمرا هفتم مهر بیایم دانشگاه!!!! ... منم که آخر سرخوش، صبح رفتم تو سایت، غافل از اینکه عزیزان کلاس تشکیل دادن! ... ای تف به این روزگار نامرد! ? استاد بعد از کلی حرف، میگه: " من شرمنده شمام! به دلیل یه سری مشکلات نمیتونم راس ساعت 8 سر کلاس باشم ... امروزم با کلی زحمت ماشین گرفتم و دربست تا اینجا اومدم ... برا همین حدودای 9 رسیدم ... حالا سعیمو میکنم دفعه بعد زودتر خودمو برسونم! " ... ای بابا! خیلی حیف شد استاد! حالا ما چه جوری تا ساعت 9 دوری شمارو تحمل کنیم؟؟؟؟؟ تازه میگه ما دو جلسه عقبیم! ایشاللا جبران میکنیم در کنار هم!!!! ... فکر کن!!! ... این مرد نازنین از 24 شهریور منتظر ما بوده! ... وقتی میگم خدا درس روستا 1 رو به خیر بگردونه یه چیزی میدونم که میگم! حالا هی بگو تو حرص الکی میخوری!!! ... بابا استاد! بابا پاستوریزه! بابا دلسوز بافت تاریخی مملکت! بابا 0n time! ? نصیحت هفته: یه چند روزی از هفته گردشگری مونده ... میتونین تو این چند روز از خیلی از جاهای دیدنی و تاریخی بدون بلیط دیدن کنید ... بیایید خودمون به تاریخ و فرهنگ و معماری مملکتمون بها بدیم، چون مسئولان وظیفهشناس این کارو نمیکنن! ... خوش باشید.
+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت
21:21 |
حالم بدجور گرفته است ... خیلیم بدجورا ... یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی ... بایدم گرفته باشه ... آخه تصور کن با خیال راحت، از اینکه درسای دلخواهت رو با استادای دلخواهت گرفتی و برا یه بار تو عمرت از جنگ انتخاب واحد سالم اومدی بیرون، لم دادی جلوی TV که دوستت زنگ میزنه! ... دوستای مام که همه خوشخبر! ... حالا چه خبره باز؟! ... هیچی! درس طرح 2 (درس 5 واحدی که این ترم دارم) رو همون استادی ارائه میکنه که درس مقدمات 1 ( درس 5 واحدی که ترم دو گذروندیم) رو باهاش داشتیم! واقعا روزم خراب شد امروز! ... آخه بز کوهی! تو که 1 بودی چیکارت به 2 آخه!!! ... حالم از هر چی در و گوهر و لعل و یاقوته به هم میخوره نافرم ... اصلا گند بزنن به این مدیر گروه قوچ، با این برنامهریزیاش! ... با این استاد دعوت کردنش! ... یعنی سرندیپیتیام جای تو بود، از این بهتر مدیریت میکرد! ... پشت میز نشین چندشششششششششش! پ.ن: ? خدایا این ترم رو دیگه سپردم دست خودت ... آره خب! قرار بود من آخر بچه درسخون بشم، اما اون موقع کسی نگفته بود که باید وجود همچین موجودی رو هم سر کلاس تحمل کنم! ... حالا نمیگم من نمره A و B میخوام، فقط کمک کن بتونم بند شم سر کلاساش و تحمل کنم و نزنم بیرون، این خودش کلی کمکه ... با تشکر ... بنده محبوب شما! ... پرسه!
+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت
17:11 |
ای فلک ... این دیگه چه بازییه؟! ... بابا ما نخوایم ماه رمضون برامون سریال بسازن کیو باید ببینیم؟! ... آخه نونتون نبود، آبتون نبود، دیگه سریال ماه رمضون ساختنتون چی بود! ... از اینور که همه چیو (حتی google رو! فکر کن!!!) فیلتر میکنین از اونورم که سریالایی میسازین که به هرچی جایزه اسکاره گفته زکی! اما نه خب! اغما و کما و هفتهشت وجب خاک و میوه و سبزیجات ممنوعه و شکرانه، همگی حاصل سالها بلکه هم قرنها تلاش شبانهروزی کارشناسان اجتماعی و فرهنگی و هنری و دینی و اینهاست! ... یعنی سریال، همچین دقیق و منسجم ساخته شده که کافیه یه اپسیلن سرت رو برگردونی اونور! (همونور دیگه! نه اونجا نه ... یه خورده اونورتر ... آهان همونور!) ... واویلا میشه! یعنی اصلا باید سریال رو ببوسی بذاری کنار چون اگه 100 نفر هم برات توضیح بدن دیگه هیچی ازش نمیفهمی! ... خداییش ما موندیم که کجامون شبیه بزه! ... والا من که شبیه بز نیستم شمارو نمیدونم! 1) اغما که هیچی ... او یک فرشته بود که یادته! اینم همونه! فقط این سری فرشته خانوم ماجرا واقعا فرشته است؛ ولی تغییر جنسیت داده به این پسر مو قشنگ که اسمشم نمیدونم چیه ... آخر فیلمم معلوم میشه که طرف کلا مرحوم شده و زنده نیست و یک عدد روحه! یعنی از حالا سر کاری، نافرم! 2) میوه ممنوعه رو هم که والا از یه قسمت بیشتر ندیدم! ... کف دستتو بده ببینم ... آهااااااااا ... جونم واست بگه که اینم یه پدریه گویا، که یه دختر ممنوعه داره تو زندگیش! بلکه هم یه پسر ممنوعه! ... آخر اینم یه ازدواجی هست به جون خودم! ایناها کف دستت عروسیه! ... یکی هم میمیره البته، که فدای سرت! 3) یه وجب خاکم کلا اصلا منظور خاصی نداره! تو خودت رو ناراحت نکن! ... چندتا آدم بدن و چندتا آدم خوب ... هی این یه چیزی میگه، اون یه چیزی میگه تا آن ماه تمام دیده شود! ... ازدواج در این سریال هم وجود دارد ... خیالت راحت حالا حالاها سرخوشی! 4) شکرانه رو خدایی فقط 10 دقیقه دیدم! ... چی هست؟! ... فکر کنم یکی داره دنبال یکی میگرده توش، آره؟! ... احتمالا اینم عروسی داره ... شایدم نداره ... خدارو چی دیدی دست سرنوشته! ... تموم شد! قابل شمارو نداره ... نه خواهش میکنم ما از رفقا پول نمیگیریم! ... نه اصرار نکن جون من نمیشه ... باشه حالا چون اصرار میکنی، سریالی 10 هزار تومن! ... شیرینی بچهها هم فراموش نشه! ... میدونی، آخه فال گرفتن خیلی انرژی از آدم میگیره!!! پ.ن: ? این همه استعداد سرشارت رو بذار برا آیندهات! والا دیدن این سریالها عاقبت نداره! ... از ما گفتن بود ... خواه پند گیر ... خواه ملال گیر ... خواه یه کرانچی بگیر بیا دور هم بخوریم! ? ... این سرنوشت زییییییییییییبا ... ببین چه کرده با ما ... همگی بگین ماشالا ... مبارکه ایشاااااااااالا ... ای عرووووووووس مهتاب، ای مستی می ناااااااااااااااب ... امشب با صد تا بوسه، دومادو دریاااااااااااااااااااااااااااب ... دینگ دینگ دینگ، دیدینگ دیننننننننننگ ... (به جون خودم من خوبم! اینا تاثیر سریالای بالای 18 ساله! ? راستی ... من 1 دقیقه از قسمت سوم یه وجب خاک رو ندیدم! یکی میشه برام تعریف کنه ... دارم از غصه دق میکنم!!!! ? این نوشته رو دوست میدارم. + نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت
21:20 |
1) اولین کاری که بعد از باز شدن دانشگاه میکنم، ثبت نام تو گروه کوهنوردی هفتگیه ... آخ که اگه بتونم برم چه حالی میده ... 2) کلی کیف(keif) داره که توی تابستون بری دانشگاه! 3) این نگهبانای دم در دانشکده فکر کنم میخوان سر به تنم نباشه! ... فکر کنم البتهها! ... لابد با خودشون میگن چرا یکی نمیاد این دختر خل و چل رو جمع کنه از اینجا! بابا اورانگوتان! دانشگاه رو برا امثال تو تعطیل کردن تا یه هوایی به اون مخ آفتابخوردهات بخوره! ... خلاصه فکر کنم دانشگاه این روزا فقط در راستای سرویسدهی به یک عدد دانشجوی آخر طالب علم باز بود که همانا من باشم!!! 4) هوا خیلی خنکه امشب ... به جون خودم گرما داره میره! ... یوهوووووووووووووووووووووووووووووو! 5) من نمیدونم این مورچههه از جونم چی میخواد! ... کوچولو آخه من شبیه آذوقه زمستونیم؟! 6) وضع کوچه کنار دانشگاه هنوز خرابه ... شورش رو درآوردن دیگه! ... جناب آقای پلیس وظیفهشناسی که توی بنز الگانس میشینی و تو خیابونای شلوغ و با کلاس شهر به عروسکا نگاه میکنی! لطفا یه سری هم به این کوچه آخر امنیت کنار دانشگاه ما بزن! ... چندشششششششش! 7) ووووووووووووووی! ... یه جونور دیگه رو پام بود الان که نمیدونم چی بود! 8) تازگیا یه کشف بزرگ کردم و اونم اینکه چقدر حال میکنم بهم بگن خاله!
+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت
20:29 |
1) وقتییییییییی، ای دل، به گیسوووووی پریشون میرسی خودتو نگه داااااااااااااار ... وقتیییییی، ای دل، به چشمون غزلخون میرسی خودتو نگه داااااااااار ... دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن، فایده نداااااااااره، نداره ... دیگه دنبال آهو دویدن، فایده ندااااااااره، نداره ... به به ... چه باحاله! ... اینم از این آهنگاییه که تازگیا در هزارتوی کامپیوتر در حال پکیدنمان (pokidan خوانده شود!) پیدا کردهایم! ... اما ما آخرش نفهمیدیم حکایت این گیسوی پریشون چیه! 2) بعد از n به توان m سال تحقیقات خواهر جان گرامی، بالاخره گوش شیطان ناشنوا (!)، ما در حال خریدن دوربین عکاسی مورد نظر میباشیم! 3) من میدونم که آخرش در حسرت ایجاد یک گاهنامه درستدرمون توی دانشکده ریز ریز میشم! ... اون ترم با کلی گربهدو (!) زدن، مجوزش رو گرفتم و تازه این آقای مجوزدهنده چه حالی کرد با اسمی که ییهو از خودم درآوردم و توی فرم نوشتم! 4) ساعت 10:30 صبح اول مهر 1386 ... اینجا دانشکده معماری است، صدای پرسه! ... بینندگان جان! ("دو قدم مانده تا صبح" رو از شبکه 4 ببین حتما!!!!) آسوده بخوابید که همه چی همچنان در امن و امان است! ... پ.ن: ? سرمو از رو دفتر بلند میکنم و از مامان خانوم میپرسم: " مامان ... چی میگن؟! میگن یا چیچیالحاجات؟! "... میگه: " یا قاضیالحاجات!!! "... بعد اینجوری
+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت
13:5 |
پیشنوشت: طی این یکی دو هفته آینده به شدت تند تند آپ خواهیم کرد عجیبا غریبا!!!
دیگه حوصلهام داره سر میره! ... 3 ماه تعطیلی اونم پشت سر هم ... اصلا معقول نیست (معقول!)، به خصوص که بعدش باید 7- 8 ماه یه ریز پروژه انجام بدی و درس بخونی و حرص بخوری و یاد ایام تابستون کنی و آه بکشی! (خدا بیامرزه پدر این "و" رو به خدا!) ... خداییش نه به اون شوری شور، نه به این بینمکی! ... به نظر من (که کلیم مهمم و همه نشستن ببینن من کی نظر میدم تا بپرن برن عملیش کنن! اصولا طبق حسابهای سرانگشتی که من کردم، اگه کل تعطیلات تابستون رو در 12 بسته 7 روزی تقسیم کنیم (با دقت صورت مسئله رو بنویسید، تقلبم ممنوع!) و اون مقداریم که اضافه میاد رو بذاریم به حساب تعطیلی شهادتها و تولدا و اینا! و بعد، این 12 هفته رو توی 12 ماه سال تقسیم کنیم ... اینجوری همه چی مرتب میشه، عجیبا غریبا و ییهویی! ایول! کلی حال کری با این استراتژیا! اصلا از قیافه شکفتهات معلومه!
+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت
16:42 |
از کلکلونه نارو نخورده بودیم که اونم خوردیم! نوش جانمان! پس همه با هم دستاتونو ببرید بالا (رقص جوونا اینجاااااااااست! Oee … oeeee !!! ... من حالم خوبه ها!) و به حق این ماه عزیز آمین بگید : <<< الهی هر چه زودتر پرپری و کلکلونه رو توی قابلمه غذا روی حرارت 300 درجه، نوک تو بال ببینیم ... آمیییییییییییییییییییییییییییین!!! >>>> پ.ن:
+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت
15:46 |
صدای "کلکلونه" امو ضبطیدم گذاشتم اون گوشه پایین سمت راست
اصلا همسایه ها خیلیم دلشون بخواد! آخه شما بگید این صدا آدمو اذیت میکنه!؟!! ... آخه چرا با احساسات من بازی میکنید! ... اصلا من به جهنم! میرم و با این دل ویرونم سر به بیابون میذارم! ... اما فکر اون مرغ پرپری بدبخت رو نمیکنید که این همه مدت با هم بزرگ شدن!؟ ... آخ که وقتی میخوابن تو باغچه زیر سایه درخت انجیر و پرپری سرش رو میبره زیر بال کلکلونه منٍ، چقدر حسودیم میشه دیدی آخرش منو هم انداختن تو این بازیای عشقی؟ ... بعد هی میگن تو چرا پروژه هاتو سر موقع انجام نمیدی! ... مگه حواس میذارید برا آدم! ... ای بسوزه پدر عاشقی هی ی ی ی ی ی ی + نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت
10:13 |
|
|